خاطراتی مبهم از گذشته و احساسی که ماند در کوچه های خیس سادگی ام فرصت با تو بودن توهمی شیرین بود
 خواب کودکانه ی من

و تو ماندی در خاطرم ، بی آنکه تو را ..!!!
چه قدر سخت است که با آشنا ترینت بیگانه باشی... بعد از این همه عبورِ کبود،
قول میدهم دیگر قدر خلوتهایم را بدانم...

سرانگشتانم که می‌سوزد … یعنی وقت ِنوشتن از تـــوست  ...بــیــــا در خـــیـــالــم
آرام بنشین … مــــی خــواهـــم صــدای ِ نفس هــــایت را بنویــــســـم..

منم قول می دم .... لااااااااااااااااااااااااییک